"من و جعفر پناهی" نوشته ی لوا متحده

نسخه مناسب چاپSend by email

   
اعلام تائيد حكم شش سال زندان و 20 سال محروميت از هر نوع فعاليت سينمايي براي جعفر پناهي ( فيلمساز شهير ايراني ) براي هر ايراني وطن دوست و دلداده فرهنگ و هنر ايران خبر بسيار ناراحت كننده و تاسف آوري است . پناهي فيلمسازي است كه پا را از مرزهاي اين مرز و بوم بيرون گذاشته و با آثار سينمايي اش مانند يك ستاره درخشان هنر ايراني در آسمان هنر جهان درخشيده است و به همين دليل هم طي ماههاي گذشته شاهد آن هستيم كه حكم مزبور مورد اعتراض بسياري از هنرمندان و فرهيختگان جهان قرار گرفته است.

جعفر پناهي از معدود هنرمندان ايراني است كه با وجود همه محدوديتها و سانسورها توانسته طي يكي دو دهه اخير نام هنر و سينماي ايران را در جهان بلند و پرآوازه كند . چنين نام آوراني در هر كشوري كه با هنرشان موجب سربلندي و افتخار آن مملكت گرديده اند بايد همواره مورد تشويق و حمايت زمامداران آن مملكت قرار گيرند ( رفتار واقع گرايانه اي كه در اكثر كشورهاي جهان معاصر اتفاق ميافتد ) ولي در نهايت حيرت شاهد آن هستيم كه اين هنرمند بجاي توجه و حمايت ، مورد بي مهري مسئولان حكومت ايران قرار گرفته و نه تنها ديگر اجازه فيلمسازي يعني آفرينش اثر هنري نخواهد داشت بلكه بايد سالهايي از عمرش را هم بجاي انديشه و خلاقيت در راه اعتلا هنر ايران ، در پشت ميله هاي زندان سپري كند !

براستي يك ناظر بيطرف در مقابل چنين رفتاري چه برداشتي مي تواند داشته باشد ؟ آيا اگر فيلمسازي مانند جعفر پناهي با چنين جايگاهي در عرصه هنر جهان در كشوري بجز ايران زندگي مي كرد بازهم محكوم به عدم انجام فعاليت هنري ميشد يا كشور متبوعش براي وي بهترين امكانات زندگي را فراهم مياورد تا بتواند بدون هرگونه دغدغه ذهني و جسمي به خلق اثر پردازد و از اين راه به بلند كردن آوازه نام ميهنش در دنيا خدمت كند . و در ضمن نبايد فراموش كرد كه آثار هنري اصيل ، پايدار و جاودانه اند و همين مانا بودن هنر است كه موجب شده نام ايران زمين و فرهنگ و هنرش از ديرباز بر پهنه تاريخ به عنوان يكي از پيشتازان و نوآوران فرهنگ و ملل جهان قرار گيرد .

اما حكم محروميت از فيلم سازي و حبس جعفر پناهي براي من فقط تاسف آور نبود بلكه ته دلم با وي احساس همذات پنداري هم مي كنم شايد به همين دليل خوشحال هم هستم چرا كه جعفر پناهي فيلم ساز را آئينه اي از خودم مي بينم كه به خاطر عقيده ، محروم از هنرش گشته و اجازه هر نوع خلاقيت و ابتكاري از وي در زادگاهش سلب شده است .

همان مجازاتي بر جعفرپناهي روا گرديده كه سالها پيش بر من روا شده بدين معنا كه هر دومان از هنر و خلاقيت در سرزمين مادريمان محروم شده ايم و باز هر دو نفرمان مدتي را هم به خاطر هنر در زندان گذرانده ايم تنها دو تفاوت كوچك بين حكم من و پناهي وجود دارد و آن اينكه من در همان گامهاي نخست و قبل از ارائه كامل اثر محكوم به چنين حكمي شدم ولي پناهي سالها پس از شناخته شدن در عرصه هنر جهان به چنين مجازاتي محكوم شد و تفاوت ديگر آنجاست كه محكوميت من مادام العمر مي باشد ولي پناهي - حداقل - پس از بيست سال خواهد توانست به عرصه هنر و خلاقيت بازگردد.

البته شادي ام نه بدين خاطر است كه هنرمندي به زندان و محروميت از هنر محكوم شده بلكه بدين دليل است كه هر چند نتوانستم و يا بهتر بگويم نگذاشتند در هنر تئاتر كه والاترين عشق زندگيم بود قدمي كوچك بردارم ولي به حكمي در عنفوان جواني محكوم شدم كه دقيقا مشابه حكم يك هنرمند بزرگ و اصيل ايراني است و همين مشابهت است كه از طرفي موجب شادي و دلخوشيم گشته كه گرچه هنرمند نشدم ولي حداقل سرنوشتم مشابه يك هنرمند بزرگ هم وطنم مي باشد و از طرف ديگر مرا به سالهاي دور برد دوراني كه داراي بيشترين انرژي و نيروي فعال جواني بودم و با قلب و روحي مملو از عشق به تئاتر كارم را در آن وادي شروع كردم ولي پس از مدتي فقط و فقط بدليل اعتقاد مذهبي ام از آن محروم شدم در اينجا شايد بد نباشد بخشي از اين حكايت را بازگو نمايم :

از كودكي عاشق تئاتر بودم ( نمي دانم اين شناخت يا عشق چگونه و از چه زماني در من پديدار شد فقط از آن زمان كه يادم ميايد به اسباب بازيهايم نقش مي دادم و نمايش اجرا مي كردم ) خودم را با خواندن كتب و نشريات تخصصي تئاتر و يا صفحات مربوط به تئاتر در روزنامه ها و مجلات مشغول مي كردم تا آنكه در سن 21-20 سالگي با يك گروه تئاتري آشنا شدم و با آنها شروع به تمرين نمايشي كردم شايد بدليل معلومات يا علاقه شديدم به تئاتر خيلي زود مورد توجه سرپرست و كارگردان گروه قرار گرفتم و بجز بازيگري ، مشاور كارگردان و سرپرست دوم گروه هم شدم ولي پس از يكماه پرسشنامه اي از اداره ارشاد آمد كه بايد همه اعضاء گروه آنرا پر مي كردند و طبق معمول همه فرمهايي كه براي ثبت نام در ادارات يا مكاني در ايران ارائه ميگردد " دين " متقاضي نيز در آن پرسيده شده بود ابتدا آنرا خالي گذاشتم ولي پس از دو روز مسئول اداره تئاتر صدايم كرد و در مورد علت سفيد گذاشتن قسمت مربوطه سوال كرد در پاسخ به وي گفتم چون ديانت بهايي از اديان رسمي در قانون اساسي ايران محسوب نمي شود لذا آن قسمت را سفيد گذاشتم ... در آخر جلسه پس از صحبتهاي مفصلي كه انجام گرفت به دليل حمايتها و تعريفهايي كه سرپرست گروه از من كرد قرار شد كار تئاتر را ادامه دهم به اين شرط كه نامم را در جايي يا بروشوري ثبت نكنم تا مبادا شناخته و مشهورشوم ! در واقع با پذيرش اين شرط عملا ً از تئاتر كنار گذاشته مي شدم چرا كه اين شرط مشروط به امرمحال بود چه كه بسيار غيرمتعارف است نمايشي بر صحنه تئاتر اجرا شود ولي نام بازيگر آن در پوستر يا بروشور آن ذكر نشود و امكان ندارد تماشاگران موجود زنده اي به نام بازيگر را چند متر جلوتر در برابر چشمانشان بر صحنه ببينند ولي اجازه پرسيدن نامش را نداشته باشند انگار چنين موجود زنده اي توهم و خيال است و اصلا ً واقعيت ندارد چون چنين امري محال است و امكان پذير نمي باشد پس من عملا ً ولي به طور غيررسمي از عرصه تئاتر كنار گذاشته شدم. پس از اين ديگر هيچ گروه تئاتري حاضر نشد مرا در گروهش بپذيرد با اين حال نااميد نشدم " عشق به نمايش " نيروي محركه قوي در وجودم ايجاد كرده بود كه آتشش به اين سادگي خاموش نمي شد پس تصميم گرفتم نمايش تك نفره اي را با كمترين امكانات ، تمرين وآماده اجرا كنم نمايش تصويب شد ولي 48 ساعت قبل از اجراي عمومي ناگهان تلفني از جايي ؟؟؟ به مدير اداره تئاتر زده شد كه جلوي نمايشم گرفته شود چرا كه فردي بهايي در ايران نمي تواند اجراي عمومي داشته باشد ... و اينگونه بود كه اين نمايش هيچگاه بر صحنه نيامد . با همه اين اوصاف ، دلسردي و يأس در من راهي نداشت چند ماه بعد بار ديگر نمايش تك نفره ديگري را آماده كردم ولي اين بار فقط براي يك اجراي خصوصي آن هم براي اهالي تئاتر ! اين نمايش هم با آنكه تصويب شد ولي به سرنوشت نمايش قبلي ام مبتلا گرديد و هيچگاه بر صحنه نيامد . مديران مختلف اداره ارشاد و تئاتر در پاسخ به دليل جلوگيري از اجراي تئاتر مزبور به من مي گفتند : " نمي شه ديگه سوال نكن ... صلاح اينه ... دوستانه بهت ميگم دنبالش نباش مشكل ايجاد ميشه ... حالا تو تمريناتو ادامه بده انشاء الله در آينده ... موقعش كه برسه خبرت مي كنيم ... بابا بي خيال شو مي خواهي همه مان را به دردسر بياندازي ... " بالاخره پافشاريم موجب شد يكي از مديران تئاتر كه تلاش هر روزه مرا ميديد كه از اين اتاق به آن اتاق سرگردانم دلش به حالم سوخت و بطور خصوصي بهم گفت : " دستور آمده به توچون بهايي هستي هيچوقت اجازه كار تئاتر داده نشود مسئولان مربوطه هم معذوريت دارند و نمي توانند حقيقت را به تو بگويند پس بيخود وقتت را اينجا نگذران ، بهتر است بروي دنبال يك كار ديگر بجز تئاتر ! "

و اينچنين بود خاتمه كار من در تئاتر و خداحافظي با زيباترين و بزرگترين آرزو و عشق زندگيم و ديگر نتوانستم استعداد يا هنري – هر چند ناچيز – را كه پروردگار هستي در وجودم به وديعه گذاشته بود را بارز كنم و در آن لحظه ياد سخني از استاد بزرگ تئاتر و سينما ايران بهرام بيضايي افتادم و بر اساس آن ، شيوه زندگيم را تا اين زمان ادامه دادم ( ديگر از حديث زندان رفتنم سخن به ميان نمياورم ، شايد وقتي ديگر ! اين هم به گفته استاد )

بيضايي مي گويد ( نقل به مضمون ) : " اگر نگذارند فيلم بسازم تئاتر كار مي كنم ، اگر نگذارند تئاتر كار كنم براي تئاتر مي نويسم و اگر نگذارند تئاتر هم بنويسم آنوقت در مورد تئاتر مي خوانم اين را كه ديگر نمي توانند جلويش را بگيرند "
http://news.gooya.com/politics/archives/2011/10/129812.php

تصویر: 

افزودن یک دیدگاه جدید

Filtered HTML

  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • تگ‌های HTML مجاز: <a> <em> <strong> <cite> <blockquote> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd><p>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA ی تصویری
حروف نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.

خبرنامه

جهت عضويت يا لغو آن لطفاً آدرس ايميل خود را وارد و دكمه مربوطه را كليك نماييد.

ورود کاربر