حبسیات :سخن زنداني

نسخه مناسب چاپSend by email

سخن زنداني

صداي رگبار مسلسل همواره در فکرم بود، در انديشه ام و در روحم. آن ديگر معناي مرگ نداشت، و بوي مرگ نمي پراکند؛ چه شيرين و دلنشين و مهربان مي نمود هر سحرگاه و هر شامگاه. من و همبنديانم ديگر، خوشتر از اين ترانه در گوشمان نبود و نيکوتر از اين آواز در روحمان نه. هر سحرگاه که بانگ رساي تيرباران بلند مي شد، اشتياق ما نيز افزون مي گشت؛ آرزويمان آبياري مي شد و تمنايمان پُرتوان مي گشت؛ و اين زمزمه در فضاي جانما طنين مي افکند که " اي پروردگار نازنينمان، برافشان بر ما رگبار گلوله ها را، اينک ماييم آماده ي استقبال آتش عشقت، اينک ماييم ايستاده در گذرگاه عذاب، ماييم نوشيده از صهباي محبتت، و نشسته در جايگاه قرباني. برافشان که احساس کنيم نسيم معنبر فردوست را، بَروَزان که ادراک نماييم روايج قدسيه ي قربت را؛ برفروزان که گرم شويم، آتش هستي بخش مهرت را. اي پروردگارمان، بر تو درود که بسي نزديک احساست مي کنيم و بسيار زيبا درکت مي نماييم. هر سحرگاه يا شامگاه، صداي رساي مسلسل ها است که اشتياق قلوبمان را جهش مي دهد و تمناي ارواحمان را توان مي بخشد."

آري، من بودم و خلوتگاه ساکت سلول و ديواري ستبر و ثابت و چرکين. اينجا زندان است، زندان مرثيه هاي مرگ، زندان جوخه هاي جان ستان، زندان جويبارهاي خون، جايگاه مأموران مرگ. انگار تمامي مظلومان تاريخ، اينجا يکبار ديگر اعدام را تجربه مي کنند. اينجا هر درخت، هر ديوار و هر چيز، هر روز، چندين بار اعدام را تجربه مي کند.

و تو اي شعر سرخ فام اعدام، چه طولاني و دراز هستي، گمان نبرم که در دفتري بگنجي، فکر نکنم در کتابي جاي گيري؛ درازي همچون ظلمت شب يلدا؛ سنگيني همانند سنگ سياه گور و غمگيني همچون مرثيه هاي قرون بي انتها.

و منم زنداني، زنداني بي گناه. آري، به خداوند سوگند ذره اي خطا نداشتم و لحظه اي گناه نکردم. قلبم مالامال از عشق انسان ها است، انسان هاي کل سياره ي سرد؛ روحم متغني ترانه ي عشق است، عشق عميق به آدميان، به اتحاد و محبت و زندگي، به خداوند و رسولان با شکوهش. من همواره تلاشم ايجاد لبخند بود و شادي، و آرزويم حصول آزادي بود و رهايي؛ اما اکنون زندانيم. هر روزم آغشته ي خون است و هر ساعتم آلوده ي ناله هاي بي چون؛ زيرا هر سحرگاه که صداي رساي مسلسل بلند مي شود، من به ياد جويباران سرخ و گرم خون مي افتم، و باز از اعماق روحم نور اشتياق فروزان مي شود. خودم را چه نزديک مي بينم، نزديک به تو اي خالق مهربانم، و چه سبک و چالاک احساس مي کنم؛ چالاک براي پرواز به افق هاي راز. هرگز چنين آزاده و پراميد نبوده ام. چقدر دل انگيز و دل فروز است اينجا، من هر روز آهنگ عشق پروردگارم را مي شنوم؛ من نه، تمامي سلول هاي پيکرم نغمات دلنشين محبتش را مي ربايند و در خود جذب مي کنند. اينجا تجلي پيوند شگفت انگيز عشق است و اعدام؛ اينجا جلوه ي اتحاد اعجاب آور مرگ است و زندگي. در سخت ترين پرتگاه مرگ و نيستي، در فعال ترين جايگاه فنا و فراموشي، من بسي محسوس و نمايان، بسي راحت و آسان، جلوه هاي زندگي مي بينم و حماسه هاي حيات مشاهده مي کنم.

چه پرشکوه بود ديدار واپسين آن دوست، آن دوست همبندم که در سحرگاه ديروز بردندش. ريش هايش بلند، موهايش ژوليده، لباسش کثيف و چروکيده، اما چشمانش نه چشم بودند که شعله ي نار موقده؛ مي درخشيدند، مي خنديدند و شعشعات شعف مي پراکندند. به من نظاره کرد و با حسرت، به سراپايش ديده دوختم. هر دو مي دانستيم که اين خواندن نامش نخستين نت سنفوني عظيم فدايي است؛ هر دو مي فهميديم که اين احضارش اولين مرحله ي حماسه ي هول انگيز قرباني است. او رفت و در بُعدش، قرب اراده ي محبوب را احساس کردم. هرچه زمان گذشت و بازنگشت، روح من بيشتر در هواي محبت موعود پرواز کرد.

عجب حکايتي است، کل هيکل حيات با تمام پيکر مرگ هم آغوش شده است. از صداي رگبار مسلسل شکوفه هاي حيات مي رويد و از بوي باروت بامدادي، نفحه ي زندگي مي تراود. خداوندا، سحرگاه هنگام عروج آواي نيايش ها بود و زمان صعود لحن مناجات ها، چه شد که اين سان، موعد تق تق مرگباران شد، و موقع صداي مرگ ريزان؟

   20/10/1360

تصویر: 

افزودن یک دیدگاه جدید

Filtered HTML

  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • تگ‌های HTML مجاز: <a> <em> <strong> <cite> <blockquote> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd><p>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA ی تصویری
حروف نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.

خبرنامه

جهت عضويت يا لغو آن لطفاً آدرس ايميل خود را وارد و دكمه مربوطه را كليك نماييد.

ورود کاربر