حبسیات:افسانه ی اوین

نسخه مناسب چاپSend by email

افسانه ی اوین
(مقاله گونه ی زیر، در تاریخ 2/10/1367،
به یاد شهدای امرالهی، جنابان افشین و پاشایی نگاشته شده است)
ما زندانی حب بهاء بودیم، و مسجونی عشق بها،
اما اینك، در ملكوت ابهی، در جوار رحمت كبری ساكنیم.
و در جبروت اعلي، در كنار رأفت عظمي جالس.
چه شب ها و چه روزها، كه در تنگنای تاریك اوین به سر بردیم؛
و چه لحظه ها و ساعت ها، كه در سلول سیاهش گذران نمودیم.
در زندان زندگی كردیم و با حال و هوایش انس گرفتیم.
شرایط سختش را تحمل كردیم و اوضاع زمختش را تقبل نمودیم؛
از هوای سنگین اطاق هایش استنشاق كردیم و از غذای سهمگین مهيايش تناول نمودیم.
در جمع مسجونان بندی به سر بردیم، و در جوار اسیران زندانی زندگی كردیم.
شب ها چه طولانی می نمود و عذاب آلود، و روزها چه بحرانی می گذشت و رنج افزا.
دیدن سیمای ستمگران سخت می نمود؛ و شنیدن اصوات ابلیسیان مشكل بود.
چشیدن ضربات شكنجه گران طاقت فرسا بود؛ و گرفتن لطمات عذاب آوران زحت زا.
و زمان به كندی می گذشت.
انگار هر لحظه اش ساعتی بود و هر ساعتش یومی و هر یومش سالی.
زمان متوقف گشته بود؛ زیرا عذاب افزایش یافته بود.
آری، قانون زندان چنین است؛ بالاخص زندان های اختصاصی معاندان:
هرچه میزان عذاب افزایش یابد، لحظات زمان كندی می پذیرد.
هرچه شراره ی شكنجه ها لهیب افروزد، سریان ثانیه ها سكون می گیرد.
فضای محدود غم آلودش رنج افزاست؛ و عرصه ی خسته ی محنت بارش عذاب آور.
و نه تنها این ها است؛
بلكه چه بسیار عجایب عذاب كه آنجا مهیا است؛

و چه وسیع شگفتی های اندوه كه آنجا آماده است.
دیدار سیمای ستمگران یك نمونه است، و تماشای هیاكل ظالمان یكی دیگر.
اصغای اصوات اتهامشان یك نمونه است، و شنیدن سخنان افترائشان یكی دیگر.
مستمع كلمات ركیكشان گشتن یك نمونه است، و مخاطب جملات وقیحشان شدن یكی دیگر.
و نه تنها این ها است.
بلكه چه شگفت انگیز، شگردهای شكنجه ای كه موجود است؛
و چه عجیب، عملیات عذابی كه موفور است.
تحمل ضربات سنگین شلاق یك نمونه است،
و دریافت لطمات سخت لایطاق یكی دیگر.
خوردن مشت مستحكم یك نمونه است، و اخذ سیلی محكم یكی دیگر.
و نه تنها این ها است.
بلكه چه بسیار تكنیك های بدیع عذاب كه آفریده اند؛
و چه مقدار شگردهای جدید شكنجه كه ابداع كرده اند.
آویختن جسم مسجونان از پا یك نمونه است،
و ترتیب صحنه ی دروغین اعدام یكی دیگر.
به صحنه ی آماده ی رگبار كشانیدن یك نمونه است؛
و به پای دیرك مستحكم دار بردن نمونه ای دیگر.
سوزاندن پوست با آتش سیگار یك نمونه است،
و بریدن گوشت با چاقوی لب دار نمونه ای دیگر.
انباشتن نفراتی زیاد در سلولی محدود یك نمونه است،
و ممانعت آنان از انجام حوائج حیات نمونه ای دیگر.
آری، و چه شب های سخت و سنگینی كه در سكوت مرگ آلود شهر بی وجدان،
فریاد های مهیب به گوشمان رسید؛ و چه روزهای سیاه و تباهی كه در غفلت غلیظ عالم انسان،
شیون های جگر خراش به سمعمان آمد.
ناله های عذاب كشیدگان غم انگیز است؛ و ضجه های شكنجه دیدگان دل خراش.
گریه های بی پناهان جگر سوز است؛ و زاری های بی حامیان آتش افروز.
بلی، افسانه ی اوین ورد زبان قرون خواهد شد؛ و فاجعه ی اوین عبرة للناظرین خواهد گشت.
ثانیه های زمانش با ناله های سخت مسجونان عجین گشته؛ و ذرات مكانش با قطرات خون مظلومان ‌آمیخته شده.
دیوار سلول هايش داستان ها به دست دارد؛ و عرصه ی اطاق هایش یادگارها به دل دارد.
آنجا، عزرائیل مرگ و نابودی، باوقار و سكون طمأنینه، پرسه می زند؛
و آنجا، افریت شكنجه و عذاب، با صبر و سكوت و تأني، گردش می كند.
قدر هر ثانیه را خوب می داند، چون در امتداد آن هم می توان انسانی را عذاب داد؛
و اهمیت هر لحظه را درست می شناسد، زیرا در طول آن هم می شود بشری را شكنجه كرد.
آری اوین، افسانه ی غمین قرون خواهد شد؛ و نام رعب آورش، تمثیل تلخ تاریخ خواهد گشت.
چنگیز با یادش به وجد می خیزد؛ و هیتلر با ذكرش به شعف می نشیند.
جانیان تاریخ به نامش افتخار می كنند؛ و جابران زمان به اسمش فخر می فروشند.
هر چیزی كمالی دارد، و كمال شقاوت اوین ایران است؛
و هر چیزی اوجی دارد، و اوج قساوت، اوین طهران است.
خونخواران تاریخ به ‌آستانش عبادت می كنند؛
و آمكشان زمان به درگاهش نماز می گزارند.
اوین معبد دوزخیان گشته؛ و بابش بارگاه دژخیمان شده.
ولی كافی است؛ ما واردان ملكوت ابهی نه شایسته است كه از اوین چنین سخن گوییم،
و ما نشستگان فردوس اعلی، نه زیبده است كه از آنجا این سان یاد كنیم.
زیرا كه‌ آن ایوان، به زینت ابدان عاشقان آراسته گشته؛
و آن عرصه به میمنت اقدام عارفان مفتخر شده.
هر لحظه اش با بانگ مناجات اسیران عجین است؛ و هر ذره اش با یاد حضور عاشقان تزیین.
سرود عظیم استقامت در فضایش مواج بوده؛ و سنفونی پرطنین مقاومت در زمانش به اوج رسیده.
ابدان خونین معصومان بر زمینش فروغلطیده؛ و هیاكل نورین مظلومان در هوایش معلق گشته.
جوخه های تیربارانش شراره های شكوه بر جهانیدند؛
و دیرك های دارش، آیه های عظمت آفریدند.
گلوله اش، ولوله ی قدرت در آفاق افكنده، و ریسمانش، علم عظمت بر آسمان افراشته.
حلقه ی حلق آویزش كمند اعناق عاشقان شده،

و دیرك های دل ریزش، نشان افتخار عارفان گشته.
در و دیوار و درختش حماسه ها دیده، و بر و بوم و برزنش شگفتی ها شنیده.
جذبات مناجات مسجونان جذبش نموده، و لحنات دعای اسیران اخذش كرده.
و اوین است مكانی كه چه بسیار، حلول سفینه ی ملكوت را نظاره نموده،
و آنجا است جایگاهی كه چه مكرّر، ورود حوریه ی عشق را تماشا كرده.
چه بسیار شب هایی كه محیط تاریك اوین، فضای روشن علّیین شد،
و چه بی شمار روزهایی كه فضای غمناك اوین، فردوس فرحناك برین گشت.
آری، و اوین، مرز اصطكاك ملكوت پاك است با عالم خاك،
و آنجا محل التقای اهورای عشق است با اهریمن كین.
رحمان بر وجه الهیش ایستاده، و شیطان بر سمت خاكیش خفته.
اهورا بر بعد روحانیش آماده، و اهریمن در بعد جسمانیش نشسته.
و این بار جدال آخرین در جریان است.
و همین جا است جایگاه كلیه ی خداییان، و همزمان، بارگاه تمامی شیطانیان.
و همین جا است عرصه ی استیلای اهورا مزدا، و همزمان، پهنه ی اختفای اهریمن.
سپاه ملكوتیان در این سویش صف بسته، و فرمانروایش حضرت رب الجنود،
و لشگر دوزخیان در آن سمتش آماده، و حكمرانش جناب شیطان عنود.
و این بار نبرد نهایی در كار است.
همه ی فرشتگان زمان به اوین چشم دوخته اند، و كل شیاطین تاریخ به آنجا نظر افكنده اند.
آری، چه بسیار كه نهیب تند پاسداری زندانی افتاده ای را بانگ زد كه برخیر

و او را دست بسته و چشم پوشیده، به سوی نقطه ای كشانیدند.
ستاره ی سحرگاه تازه دمیده بود؛ و بانگ خروس سحری تازه آ‌غاز گشته بود.
اهل شهر در خوابند و شاید هم معدودی، دست به دعا به بارگاه حضرت كبریا افراشته اند.
مسجون مبهوت از معبرهای پرپیچ برده شد و زندانی مغموم از راهروهای پرخم كشیده گشت.
و لحظاتی بعد، قبل از آن كه مهلت یابد تا بفهمد واقعه چیست، سینه ی بی كینه اش
با رگبار گلوله ی سرخ مشبك گشت؛
و پیش از آن كه دریابد حادثه كدام است، حلقوم پرحلواوتش
با حلقه ی خشن طناب فشرده شد؛
و پیكرش بر چوبه ی دار آویخته.
و آخرین آن ها ما بودیم،
افشین و پاشایی.
هرچند سالیانی متوالی، محصور عرصه ی زندان بودیم،

اما همواره چشم به نقطه ی پایان داشتیم.
گرچه ماه های بسیار، همنفس مسجونان بودیم،

اما همیشه دیده به لحظه ی آخر دوخته بودیم.
زمان زندان به كندی می گذشت؛ امّا ما، به آن حلول خجسته ایمان داشتیم؛
ثانیه های سجن به سخی سپری می شد؛ امّا ما، به آن وصول مبارك مطمئن بودیم؛
حلول لحظه ی پرواز، و وصول به زمان آغاز.
و اكنون بارگاه بلند بهاءالله محبوب را سپاس می گوییم كه تحمل لحظات عذابمان را بهترین ثمر مرحمت فرمود؛ و آستان عظیم بهاءالله موعود را ستایش می كنیم كه پایداری زمان خواریمان را برترین اثر عنایت نمود. آرزویمان آن قدر در ارواحمان غلیان یافت تا سرانجام، به سان صاعقه ی مشیتش بر اوین فرود ‌آمد؛ و تمنایمان آن قدر در اذهانمان وسعت گرفت تا در پایان، به گونه ی ‌آذرخش اراده اش بر آنجا اصابت كرد.
و سپیده دمی، آنگاه كه بانگ بلند خروس سحری مژده ی روزی بدیع را می داد؛
آنگاه كه معدود دستانی به آسمان عنایت معبود افراشته،
و قلیل چشمانی به افق مرحمت محبوب متوجه؛
سپیده دمی، آن وقت كه نسیم عنایت الهی می وزد، و نفحات رحمت خدایی می پراكند؛
مأموری با نهیب تند صدایش احضارمان نمود؛ و دستان بسته و چشمان پوشیده،
به سوی جایگاهی نا معلوم كشانیدمان.
اما ما فهمیدیم، مگر ممكن است غیر از این باشد؟ نفحات طیبه ی وصال بر هوا طاری بود؛
و ما دانستیم، مگر می شود غیر از این باشد؟ نغمات قدسیه ی احضار در فضا جاری بود.
ترانه ی تبریك از ذرات خاك تا بلندای افلاك می رفت؛
و سرود استقبال از اوج افلاك تا عرصه ی خاك می ‌آمد.
گرچه چشمانمان بسته و ابدانمان خسته بود،
اما فضا و زمان را در امواج نور و آوا آغشته می دیدیم
و پهنه ی وجود را از شور و نشور سرشته حس می كردیم.
بسی چابك و چالاك بر فراز عالم خاك قدم نهادیم،
و بسیار آسان و ارزان به ورای زمان بال بگشودیم.
مكان در استیلای اروحمان آمد، و زمان در اسارت جان هایمان افتاد.
در بحبوحه ی سرور، و در همهمه ی نشاط و حبور،
گرچه چشمانمان از تماشای رقص عرشیان نمی یارست جدا گشتن،
و حواسّمان از توجه به شكوه فرشتگان نمی توانست رها شدن؛
اما آنجا، در آن نقطه ی تاریك خاك، در آن عرصه ی خسته ی غنماك،
آنجا، در ارض مقدس طا،‌ در اوین معلا،
لحاظاتی چشم دوختیم
و دیدیم ابدانمان را كه به سوی صحنه ی تیرباران می كشیدند،
و اجسماممان را، كه به سمت جایگاه حلق ‌آویز می بردند.
آری، و حالا ما، نیرومند و توانا،‌ در ملكوت بهاءالله مأوی داریم
و در جبروت جمال و جلالش زندگی می كنیم.
به انس ارواح شهیدان فائزیم و به لقای جمال جانان مفتخریم.
و اكنون، این، اتحاد ارواح منجذبه ی مقتدره ی شهيدان خلق بها است
كه سیاره ی ستم كشیده ی ارض را در احاطه دارد،
و جریان قوه ی قدسیه ی الهیه را برای نجات بشریت شفاعت می كند،
و فیضان روح نبّاضه ی نافذه ی تأیید را برای بندگان بهاءالله تقاضا می نماید.
و هان، ای بندگان برومند بهاء، ای منادیان ملكوت خدا،
ای دل و جانتان از آتش عشق انسان آكنده،
و ای روح و روانتان از شعله ی حب بشر سوزنده،‌
ای كه بر عرصه ی خاك چالاك می خروشید،
و این كه بر پهنه ی عالم دمادم می كوشید،
همت نمایید و حركت هم، كوشش كنید و كنكاش نیز.
ما مشاهده و شفاعت می كنیم و تماشا و تضمین می نماییم كه:
ملكوت بهاءالله بر بسیط غبرا مستقر خواهد شد؛
هنگامی كه نظم بدیع جهانیش بر گستره ی خاك استیلا یابد،
و اتحاد جهانی بهائیش بر پهنه ی گیتی مستقر شود.
هنگامی كه علم صلح اعظمش بر اوج زمین برافراشته گردد،
و پرچم سلطنت الهیش بر فرق جهان مواج شود.
زمانی كه عدالت و قدرت و محبتش حیات عالم را ‌آبیاری كند،
و بیت العدل اعظم الهیش نجات آدم را پاسداری نماید.

تصویر: 

افزودن یک دیدگاه جدید

Filtered HTML

  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • تگ‌های HTML مجاز: <a> <em> <strong> <cite> <blockquote> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd><p>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.

Plain text

  • هیچ تگ HTML ی مجاز نیست.
  • آدرس صفحات وب و آدرس‌های پست الکترونیکی بصورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
CAPTCHA ی تصویری
حروف نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.

خبرنامه

جهت عضويت يا لغو آن لطفاً آدرس ايميل خود را وارد و دكمه مربوطه را كليك نماييد.

ورود کاربر